فقط نیم ساعت از آخرین باری که پسر توی خیابون قدم زده بود می گذشت. اما همین که رسیده بود خونه با اینکه پاهاش خسته بود حس کرده بود که بازم دلش بدجوری زیر فشار دیوار ها و سقف خونه ست. با خودش گفته بود بذار نیم ساعت استراحت کنم بعدش دوباره قدم می زنم. حالا نیم ساعت گذشته بود و دوباره پسر در خونه رو باز کرد تا یه بار دیگه هم توی خیابون ها قدم بزنه.
«خوب ، این خیابون که نه ، قبلا رفتم. این یکی هم که ولش کن اصلا حس خوبی نمی ده. اون آخریه چطور؟ اون رو انتخاب کنم یا نه؟ اه ولش کن مگه انتخاب دیگه یی هم هست؟ همین رو باید برم دیگه.»
مسیرش رو منحرف کرد و به سمتی که تصمیم گرفته بود شروع به حرکت کرد. خیابون زیاد شلوغی نبود اما مثلا از اون جاهای با کلاس شهر بود. هوا هم ، هوای خنک پاییزی و گرگ و میش عصر بود.
«میگم این برگای زرد و قرمز چنار هم خوبه وقتی توی جوی آب میفته ها. یکم دکوراسیون شهر قشنگ تر میشه. کاشکی شهرداری هم یکم ذوق هنری داشت شهر رو یکم قشنگش می کرد. اوه اون پسره رو نیگا. چقده خوبه. ولی یکم سنش کمه . گناه داره بچه . ولش کن. بذار همین جوری واسه خودمون قدم بزنیم . اینقده هم با پسرای مردم کار نداشته باشیم. خوب آهان مثلا آلان به این پسره که میاد نگاه نمی کنم. خوب جوی آب رو ببین به به . چقدر جوی آب قشنگه . به به . به به . رد شد یا نه؟ اِ… چقدرم آروم را می ره . به به چه برگای قشنگی . به به . رد شو دیگه جونم در اومد. به به چه کلاغ زشتی. به به چه قوطی آب میوه تموم شده ای . آخیش رد شد رفت. من چقدر پسر خوبیم. با پسرای مردم کار ندارم. میگم این قدر که تمرین کردم ، دوروبرم رو ده هزار تا دختر هم بگیرن بازم چشم اوتوماتیک ده تا پسر توشون باشه رو بی درنگ تشخیص میده و کاملا بررسی می کنه ها. از پیاده رو و توی ماشین ها و کنار پنجره خونه ها گرفته تا پشت بوم ساختمون ها و میز ته کافی شاپ با شیشه های دودی. »
پسر همین طور قدم می زد و طول خیابون های خلوت رو طی می کرد. تا اینکه نزدیکای یه دبیرستان پسرانه رسید که تازه تعطیل شده بود و غرق گروه های دانش آموزایی شد که پیاده به سمت خونه هاشون می رفتن.
«وای خدا ! میگن آدم هرچی بخواد گیر نمی یاد ، هرچی نخواد هررری میاد ، همینه ها. حالا که یه روز من تصمیم گرفتم پسر خوبی باشم همه جا پر پسر شد. هر موقع در به در دنبال پسر می گردم که قحطی میاد . حالا که می خوام آرامش داشته باشم یهو همه جا رو پسر می گیره. خدایا شوخی می کنی ؟ آلان این خیلی خنده داره منو تو این شرایط قرار می دی؟ ای وای . چیکار کنم. آهان اگه کل کله خدا من کم نمی یارم. الان تاکسی می گیرم نشون بدم من چقدر پسر خوبی ام. »
پسر به سمت حاشیه خیابون رفت و برای تاکسی که نزدیک می شد دست تکون داد. تاکسی چند متر جلو تر متوقف شد و پسر با کمی عجله سوار شد.
«آخیش. بیا ! دیگه کم نذاشتم. خداییش دیگه آخره مثبت بودن بود این حرکتم. حالا بهتره از مناظر طبیعی اطرافم استفاده کنم. به به چه خیابون های قشنگی. ای وای ! این پسره کنار خیابون واستاده چرا داره واسه تاکسی دست تکون میده؟ راننده جان مادرت نگه ندار! نه…! نه….! ای تف به این زندگی. چرا خوب نگه داشتی.»
تاکسی در نزدیکی پسر کنار خیابان متوقف شد و پسر دیگر سوار تاکسی شد و کنار پسر نشست.
«وای خدا! غلط کردم. اصلا من با شما دیگه کل کل نمی کنم. نیگا کن چقدرم خوشگله. زرتی اومد کنار من نشست. اوهوی قلبه ! چرا اینقده تند می زنی حالا . مگه باره اولته پسر خوشگل نشسته کنارت؟ ها؟ بس کن دیگه . دهههه. من بهش نگاه نمی کنم. من بهش نگاه نمی کنم. من بهش نگاه نمی کنم. نه ، نگاه نمی کنم. اصرار نکن میگم نگاه نمی کنم. خیلی خوب ، خیلی خوب فقط یه نگاه. وای خدااااا. این چیه دیگه. از هر ده هزار تا پسر یکی شون به این خوشگلی و نازی از آب در میاد. نگاه کن شانسه ما رو. آهان. الان دیگه وقتشه خودم رو ثابت کنم. اینجا دیگه می خوام یه حرکته کولاک کنم. الان به این راننده می گم میدون پیاده می شم. »
پسر از راننده خواست تا حاشیه میدان نگه داره. راننده هم پس طی چند ده متر ، کنار میدان تاکسی را متوقف کرد. پسر خطاب به پسر کناری گفت «ببخشید ، من پیاده می شم.» پسر کناری خطاب به راننده گفت « من هم همین جا پیاده می شم. چقدر میشه ؟ » و پس از پرداختن پول تاکسی از آن پیاده شد و در پیاده رو شروع به حرکت کرد. پسر هم که مجبور شده بود از تاکسی پیاده بشه در پیاده رو شروع به حرکت کرد.
«ای وای. خدا. این چه وضعیه ! انگاری امروز ما آرامش نداریم. آخه تا کی می خوای به ریش نداشته من بخندی؟ دنبال هرکی می رم که یهو یه بلای آسمانی نازل می شه که من گمش کنم. حالا که می خوام از این یکی فرار کنم خودش دنبالم راه میفته. وای خدا! دفعه قبل یادته یک ساعت تمام دنبال اون پسره بودم آخرش داشتم می دویدم که گمش نکنم توی خیابون دزدی شد اشتباهی من رو جای دزده گرفتن . حالا کتکایی که خوردم تا بفهمن من رو اشتباه گرفتن به کنار ، پسره از دستم پرید. یا اون دفه دیگه خواستم کاراگاه بازی در بیارم تاکسی دربست گرفتم که اون پسره ۲۰۶ داشت رو تعقیب کنم تصادف کردیم با بولدوزر شهرداری! هر دفعه من دنبال یکی بودم بلا از زمین و زمان نازل شد. تو رو جان خودت این دفعه رو بیخیال شو. باور کن من آدم شدم با پسرای مردم دیگه کاری ندارم. این پسره رو هم این قدر جلوی من نیار . من اصلا غلط کردم گی شدم. در واقع گی که نشدم ، گی به دنیا اومدم. بنابراین نتیجه می گیریم اصلا من غلط کردم به دنیا اومدم. بیا و بی خیال تنبیه کردن من شو. مردم این پسره این قدر جلوم راه رفت. اصلا حالا که این طوریه من اولین کوچه که رسیدیم می پیچم توی کوچه که این پسره رو نبینم و نشون بدم دیگه دنبال پسرای مردم نیستم. »
پسر سرعت قدم هایش را بیشتر کرد تا هرچه زودتر به کوچه ای که حدودا دویست متر با او فاصله داشت برسد.
«خدا امروز رو به خیر کنه صد رکعت نماز شکر می خونم. اِ… اونجا کنار خیابون باز چه خبره پلیس ریخته؟ آهان . دارن موتوری هایی که کلاه ایمنی ندارن می گیرن. اینا هم عجب حال و حوصله ای دارن ها. ای. اون موتوریه رو نیگا با چه سرعتی میاد. الان می گیرنش. چه صدای رو اعصابی هم داره موتورش. ای وای بی شعور داره چیکار می کنه.؟ مرتیکه پیچید تو پیاده رو. ای وای مواظب باش احمق . ای…. نه…..
خدا!!!!!!!!!!! خاک بر سرم. زد به پسره. پسره رو پرت کرد رو زمین. ای خدا…… »
پسر با تمام سرعتی که می تونست به سمت پسری که تصادف کرده بود دوید. در حالی که تا حدی از دست و پا در اومده بود کنار پسری که تصادف کرده بود نشست تا ببینه چقدر صدمه دیده. موتوری هم پس از برخورد با پسر فرار کرده بود.
پسر: هی چطوری ؟ کجات درد می کنه؟ موتور به کجات خورد؟
پسری که تصادف کرده بود در حالی که بی اراده اشک از چشمانش می ریخت و هنوز در حالتی از شوک و وحشت قرار داشت به پسر گفت : دستم. خورد به دستم. بد جوری درد می کنه. فکر کنم شکسته.
پسر: تو همین جا بشین من الان تاکسی میگیرم می برمت بیمارستان. دستت رو تکون نده تا من بیام.
پسر به سمت خیابون دوید و در حالی که مضطرب بود برای هر ماشینی که می دید به شدت دست تکون می داد تا اینکه یه تاکسی کنارش نگه داشت. به سمت تاکسی دوید و با عجله به راننده گفت «دربست. یه نفر تصادف کرده بیا کمک ببریمش بیمارستان.»
راننده تاکسی هم از ماشین پیاده شد و با کمک پسر ، پسری که تصادف کرده بود را سوار ماشین کرد. پسر به همراه پسری که تصادف کرده بود عقب ماشین نشسته بود و سعی می کرد با سوالاتش از وضعیت او مطلع شود.
پسر: می گم هیچ جای دیگت درد نمی کنه؟ فقط خورد به دستت؟ سرت ، کمرت ، جایی دیگت آسیب ندیده؟
پسری که تصادف کرده : نه. فقط دستم درد می کنه. حالم خیلی بد نیست ، خودم می تونستم برم بیمارستان. نیاز نبود شما تو زحمت بیفتی.
پسر: نه بابا زحمت چیه؟ تو الان گرمی دقیقا نمی تونی بفهمی چقدر آسیب دیدی.نمیشه که تنهایی بری بیمارستان.منم کاری ندارم باهات میام بیمارستان خدا کنه آسیب جدی ندیده باشی.
«ای خدا! می گم بلا از زمین و زمان می باره ، بگو نه! آخه من گی ام ، این پسره بدبخت چه گناهی داشت زدی درب و داغونش کردی. نگاه کن پسر به این خوشگلی ، سالم و سرحال رو زدی کبود و خاکی کردی. خدایا کاریش نشده باشه ، هرچی بلا می خوای سر من بیار.»
چهل و پنج دقیقه بعد پسر در بیمارستان منتظر بود تا گچ گرفتن دست پسری که تصادف کرده بود تمام شود. جز شکستگی دست ، پسر آسیب دیگری ندیده بود.
«این مامان هی می گفت پول هات رو پس انداز کن بیچاره یه چیزی می دونست ها! خدایا شکرت این قدر پولدار بودم که هزینه گچ گرفتن دست این پسره رو بتونم بدم. ولی خداییش کلی کلاس داشت به پسره گفتم نگران هزینه اش نباش من حساب می کنم. خدایا شکرت حداقل اینجاش ما رو ضایع نکردی. ولی دیدی چی شد؟ یه روز ما خواستیم عین آدم رفتار کنیم ها. میگم حالا این پسره اومد از اتاق بیرون چیکار کنم؟ دیگه خیلی بخوام مثل ژان وار ژان رفتار کنم الان باید برم و ناشناس بمونم. اَه .. مثل این فیلم ها میشه. یه نفر که اومد پسره رو به بیمارستان رسوند و هزینه بیمارستان رو هم حساب کرد و بدون اینکه چیزی بخواد رفت. ولی خوب این پسره هم حیفه ها . موقعیت این جوری دیگه گیر نمی یاد. الان یه بهانه اساسی دارم باهاش دوست بشم. تازه خانواده اش هم کلی تحویلم می گیرن و مثل خانواده اون پسره قبلیه نمی تونن گیر بدن این دوستت رو از کجا پیدا کردی. وای یادته چه آبرو ریزی شد؟ مرتیکه بی شعور باباهه می خواست بیاد به بابای من بگه پسرت دنبال پسرم راه میفته !!! اَه چقدر بی شعور تو این مملکت زیاده ها!
خوب چیکار کنم؟ برم؟ واستم ؟ ای خدا آدم رو تو چه وضعیت هایی قرار میدی ها ! ولش کن . این کارا عاقبت نداره. بذار برم شاید خدا یه رحمی به من کرد این گی بودنم درمان شد.چه می دونم شاید اصلا یه چیزی خورد تو سرم استریت شدم. اِ… این آقاهه وقت گیر آورده اومده زیر پای ما رو تی بکشه. پاشم زود برم تا این پسره نیومده. ای وای الان این راهرو رو گلی نکنم ضایع بشم. آخه این چه وقت تی کشیدنه!»
پسر از جایش بلند شد و خواست حرکت کند که پایش بر روی سطح خیس راهرو لیز خورد و با سر به دیوار کوبیده شد. صدای زمین خوردن پسر توجه همگان را به خود جلب کرد و موجب شد یکی از پرستاران به کمک پسر بشتابد. ضربه ای که به سر پسر خورده بود فقط موجب شد کمی سرش ورم کند و چند ثانیه در حالت گیجی باشد اما پرستار اصرار داشت تا پسر برای اطمینان از عدم ضربه مغزی یک عکس از سرش گرفته شود. در همین حال پسری که تصادف کرده بود نیز در حالی که کار گچ گرفتن دستش تمام شده بود از اتاق بیرون آمد و وقتی از ماجرا مطلع شد از پسر خواست تا به توصیه پرستار گوش کند. نیم ساعت بعد پسر در اتاقی منتظر نظر دکتر درباره عکسی که از سرش گرفته شده بود .
«نگاه کن تو رو خدا اینجا همه منتظرن آدم یه چیزیش بشه سریع به همین بهانه ازش پول بگیرن. مادرم از زمین خوردن من اینقدر نگران نمی شد که اینا شدن !! من نمی دونم این چه بیمارستانی هم هست که همه کار این قدر سریع توش انجام میشه. شانس ما رو می بینی. وقتی از درد دارم می میرم که تمام دکتر های شهر می رن مرخصی . حالا که چیزی نشده و می خواستم یه جوری از اینجا در برم همه کارا توی چند دقیقه انجام می شه. »
سرانجام دکتر پس از بررسی عکس به پسر میگه که مشکل خاصی وجود نداره و میتونه بیمارستان رو ترک کنه.اما به محض اینکه پسر از اتاق دکتر خارج می شه پسری که تصادف کرده را همراه با زنی که ظاهرا مادرشه در راهرو می بینه.
پسری که تصادف کرده: سلام. ایشون مادرم هستند. نظر دکتر چی بود؟ مشکل خاصی که نبود ، نه؟
پسر: از آشنایی تون خوش وقتم. نه. خوشبختانه مشکلی نیست. ممنون.
مادر: خدا رو شکر. واقعا بابت کاری که برای پسرم انجام دادین ممنونم. من رفتم حسابداری گفتن هزینه گچ گرفتن دست پسرم رو هم شما پرداخت کردین. لطفا تشریف بیارید خونه تا هم سرتون یکم بهتر شه هم لطفی که کردید رو تا حدی جبران کنیم.
پسر: نه خواهش می کنم . کاری نکردم . لطفا در مورد پول هم حرف نزنید چون اصلا قابل شما و پسرتون رو نداره.
مادر: این چه حرفیه. امکان نداره. حتما باید تشریف بیارید خونه. لطفا شرمنده مون نکنید.
پس از کمی تعارف پسر مجبور شد تا همراه با اون دو نفر به خونه پسری که تصادف کرده بود برود. یک ساعت بعد پسر در خونه پسری که تصادف کرده بود در حال نوشیدن چای بود.
مادر: به هر حال تو این دوره زمونه آدم هایی مثل شما کم پیدا می شن که این طوری به دیگران کمک کنند. ببخشید ، تا شما از خودتون پذیرایی می کنید من چند دقیقه ای میرم بیرون و برمی گردم. شرمنده دیگه ، شما راحت باشید.
پسر: خواهش می کنم. من قصد ندارم زیاد مزاحم بشم. اگه اجازه بدید دیگه من هم مرخص بشم.
مادر: نه . شما هنوز چایی تون رو هم نخوردید. تا میوه تون رو بخورید من برگشتم. ببخشید دیگه.
لحظه ای بعد مادر پسری که تصادف کرده بود از خانه خارج شد و پسر را با پسری که تصادف کرده بود تنها گذاشت. چند دقیقه ای در سکوت گذشت.
«ای خدا! بیچاره مامانه با خودش چی فکر کرده پسرش رو با یه خونه خالی دسته من سپرده؟ خدایا هرچی من می خوام آدم باشم شرایط رو سخت ترش می کنی. این چه وضعیه خوب . خودت رحم کن این قدر آدم رو تحت فشار نذار! »
پسری که تصادف کرده: ببخشید ، من یه لحظه برم دستشویی ، برمیگردم.
پسر: خواهش می کنم. راحت باش.
«ای وای رفت دستشویی. به خودت مسلط باش ، به خودت مسلط باش. به خودت مسلط باش. من باید پسر خوبی باشم. من باید پسر خوبی باشم. خوب تا این برگرده چیکار کنم حواسم از شرایط موجود پرت بشه؟ ای خدا زود این مامانه برگرده تا من کار دست پسرش ندادم. آهان ، فهمیدم . موبایلش اینجاست. این بنده خدا دستش شکسته دستشویی رفتنش احتمالا کلی طول بکشه. مامانش هم همین الان رفته . حداقل تا پنج دقیقه دیگه احتمالش خیلی کمه بیاد. بذار توی موبایلش بگردم شاید یه عکسی از خودش داشته باشه بولوتوث کنم واسه خودم. من که دیگه این پسر خوشگله رو نمی بینم بذار حداقل یه عکس ازش داشته باشم .
خوب این موبایلش . خدا رو شکر قفلی چیزی هم نداره. بذار ببینم. خوب اینجا …. آها….. احتمالا اینجا یه چیزایی باید باشه… این چیه دیگه ؟ …. وای… خاک بر سرم….. خدایا !!!! ….خدایا شوخی نکن دیگه……وای …. اینا چه عکساییه دیگه !!! …… خدا این پسره هم که گی اِه …… »
پی نوشت: داستان بلندی که توی هنوزخوابم می نوشتم ادامه داره اما چون امشب حس متفاوتی داشتم به جای ادامه دادن اون این داستان کوتاه رو نوشتم. لطفا اگه این داستان رو خوندید نظرتون رو هم درباره اون بنویسید تا بتونم هم چیزای جدیدی یاد بگیرم و هم انگیزه پیدا کنم واسه نوشتن. این داستان هم با توجه به نظراتی که دریافت کنم و حسی که داشته باشم ممکنه یکی دو قسمت دیگه ادامه پیدا کنه یا همین جا تموم شه. ممنون.