RSS

هنوز زنده ام! (فاقد ارزش ادبی)

فقط خواستم اطلاع بدم علیرغم سکوت طولانی مدتی که داشته ام (ممکن است همچنان ادامه پیدا کند) در صحت و سلامت جسمی و روحی قرار دارم!

از تمامی افرادی که هنوز مرا فراموش نکرده اند به خاطر چنین رفتاری صمیمانه عذر خواهی می کنم و اعلام می دارم با توجه به عدم وجود هرگونه برنامه ریزی و هدف گذاری برای آینده از پیش بینی اقدامات آتی معذورم.

امیدوارم سال خوبی را در پیش داشته باشید.

 
6 Comments

نوشته‌شده به دست در مارس 29, 2012 در بازخورد برون

 

جاذبه معکوس (داستان کوتاه)

فقط نیم ساعت از آخرین باری که پسر توی خیابون قدم زده بود می گذشت. اما همین که رسیده بود خونه با اینکه پاهاش خسته بود حس کرده بود که بازم دلش بدجوری زیر فشار دیوار ها و سقف خونه ست. با خودش گفته بود بذار نیم ساعت استراحت کنم بعدش دوباره قدم می زنم. حالا نیم ساعت گذشته بود و دوباره پسر در خونه رو باز کرد تا یه بار دیگه هم توی خیابون ها قدم بزنه.

«خوب ، این خیابون که نه ، قبلا رفتم. این یکی هم که ولش کن اصلا حس خوبی نمی ده. اون آخریه چطور؟ اون رو انتخاب کنم یا نه؟ اه ولش کن مگه انتخاب دیگه یی هم هست؟ همین رو باید برم دیگه.»

مسیرش رو منحرف کرد و به سمتی که تصمیم گرفته بود شروع به حرکت کرد. خیابون زیاد شلوغی نبود اما مثلا از اون جاهای با کلاس شهر بود. هوا هم ، هوای خنک پاییزی و گرگ و میش عصر بود.

«میگم این برگای زرد و قرمز چنار هم خوبه وقتی توی جوی آب میفته ها. یکم دکوراسیون شهر قشنگ تر میشه. کاشکی شهرداری هم یکم ذوق هنری داشت شهر رو یکم قشنگش می کرد. اوه اون پسره رو نیگا. چقده خوبه. ولی یکم سنش کمه . گناه داره بچه . ولش کن. بذار همین جوری واسه خودمون قدم بزنیم . اینقده هم با پسرای مردم کار نداشته باشیم. خوب آهان مثلا آلان به این پسره که میاد نگاه نمی کنم. خوب جوی آب رو ببین به به . چقدر جوی آب قشنگه . به به . به به . رد شد یا نه؟ اِ… چقدرم آروم را می ره . به به چه برگای قشنگی . به به . رد شو دیگه جونم در اومد. به به چه کلاغ زشتی. به به چه قوطی آب میوه تموم شده ای . آخیش رد شد رفت. من چقدر پسر خوبیم. با پسرای مردم کار ندارم. میگم این قدر که تمرین کردم ، دوروبرم رو ده هزار تا دختر هم بگیرن بازم چشم اوتوماتیک ده تا پسر توشون باشه رو بی درنگ تشخیص میده و کاملا بررسی می کنه ها. از پیاده رو و توی ماشین ها و کنار پنجره خونه ها گرفته تا پشت بوم ساختمون ها و میز ته کافی شاپ با شیشه های دودی. »

پسر همین طور قدم می زد و طول خیابون های خلوت رو طی می کرد. تا اینکه نزدیکای یه دبیرستان پسرانه رسید که تازه تعطیل شده بود و غرق گروه های دانش آموزایی شد که پیاده به سمت خونه هاشون می رفتن.

«وای خدا ! میگن آدم هرچی بخواد گیر نمی یاد ، هرچی نخواد هررری میاد ، همینه ها. حالا که یه روز من تصمیم گرفتم پسر خوبی باشم همه جا پر پسر شد. هر موقع در به در دنبال پسر می گردم که قحطی میاد . حالا که می خوام آرامش داشته باشم یهو همه جا رو پسر می گیره. خدایا شوخی می کنی ؟ آلان این خیلی خنده داره منو تو این شرایط قرار می دی؟ ای وای . چیکار کنم. آهان اگه کل کله خدا من کم نمی یارم. الان تاکسی می گیرم نشون بدم من چقدر پسر خوبی ام. »

پسر به سمت حاشیه خیابون رفت و برای تاکسی که نزدیک می شد دست تکون داد. تاکسی چند متر جلو تر متوقف شد و پسر با کمی عجله سوار شد.

«آخیش. بیا ! دیگه کم نذاشتم. خداییش دیگه آخره مثبت بودن بود این حرکتم. حالا بهتره از مناظر طبیعی اطرافم استفاده کنم. به به چه خیابون های قشنگی. ای وای ! این پسره کنار خیابون واستاده چرا داره واسه تاکسی دست تکون میده؟ راننده جان مادرت نگه ندار! نه…! نه….! ای تف به این زندگی. چرا خوب نگه داشتی.»

تاکسی در نزدیکی پسر کنار خیابان متوقف شد و پسر دیگر سوار تاکسی شد و کنار پسر نشست.

«وای خدا! غلط کردم. اصلا من با شما دیگه کل کل نمی کنم. نیگا کن چقدرم خوشگله. زرتی اومد کنار من نشست. اوهوی قلبه ! چرا اینقده تند می زنی حالا . مگه باره اولته پسر خوشگل نشسته کنارت؟ ها؟ بس کن دیگه . دهههه. من بهش نگاه نمی کنم. من بهش نگاه نمی کنم. من بهش نگاه نمی کنم. نه ، نگاه نمی کنم. اصرار نکن میگم نگاه نمی کنم. خیلی خوب ، خیلی خوب فقط یه نگاه. وای خدااااا. این چیه دیگه. از هر ده هزار تا پسر یکی شون به این خوشگلی و نازی از آب در میاد. نگاه کن شانسه ما رو. آهان. الان دیگه وقتشه خودم رو ثابت کنم. اینجا دیگه می خوام یه حرکته کولاک کنم. الان به این راننده می گم میدون پیاده می شم. »

پسر از راننده خواست تا حاشیه میدان نگه داره. راننده هم پس طی چند ده متر ، کنار میدان تاکسی را متوقف کرد. پسر خطاب به پسر کناری گفت «ببخشید ، من پیاده می شم.» پسر کناری خطاب به راننده گفت « من هم همین جا پیاده می شم. چقدر میشه ؟ » و پس از پرداختن پول تاکسی از آن پیاده شد و در پیاده رو شروع به حرکت کرد. پسر هم که مجبور شده بود از تاکسی پیاده بشه در پیاده رو شروع به حرکت کرد.

«ای وای. خدا. این چه وضعیه ! انگاری امروز ما آرامش نداریم. آخه تا کی می خوای به ریش نداشته من بخندی؟ دنبال هرکی می رم که یهو یه بلای آسمانی نازل می شه که من گمش کنم. حالا که می خوام از این یکی فرار کنم خودش دنبالم راه میفته. وای خدا! دفعه قبل یادته یک ساعت تمام دنبال اون پسره بودم آخرش داشتم می دویدم که گمش نکنم توی خیابون دزدی شد اشتباهی من رو جای دزده گرفتن . حالا کتکایی که خوردم تا بفهمن من رو اشتباه گرفتن به کنار ، پسره از دستم پرید. یا اون دفه دیگه خواستم کاراگاه بازی در بیارم تاکسی دربست گرفتم که اون پسره ۲۰۶ داشت رو تعقیب کنم تصادف کردیم با بولدوزر شهرداری! هر دفعه من دنبال یکی بودم بلا از زمین و زمان نازل شد. تو رو جان خودت این دفعه رو بیخیال شو. باور کن من آدم شدم با پسرای مردم دیگه کاری ندارم. این پسره رو هم این قدر جلوی من نیار . من اصلا غلط کردم گی شدم. در واقع گی که نشدم ، گی به دنیا اومدم. بنابراین نتیجه می گیریم اصلا من غلط کردم به دنیا اومدم. بیا و بی خیال تنبیه کردن من شو. مردم این پسره این قدر جلوم راه رفت. اصلا حالا که این طوریه من اولین کوچه که رسیدیم می پیچم توی کوچه که این پسره رو نبینم و نشون بدم دیگه دنبال پسرای مردم نیستم. »

پسر سرعت قدم هایش را بیشتر کرد تا هرچه زودتر به کوچه ای که حدودا دویست متر با او فاصله داشت برسد.

«خدا امروز رو به خیر کنه صد رکعت نماز شکر می خونم. اِ… اونجا کنار خیابون باز چه خبره پلیس ریخته؟ آهان . دارن موتوری هایی که کلاه ایمنی ندارن می گیرن. اینا هم عجب حال و حوصله ای دارن ها. ای. اون موتوریه رو نیگا با چه سرعتی میاد. الان می گیرنش. چه صدای رو اعصابی هم داره موتورش. ای وای بی شعور داره چیکار می کنه.؟ مرتیکه پیچید تو پیاده رو. ای وای مواظب باش احمق . ای…. نه…..

خدا!!!!!!!!!!! خاک بر سرم. زد به پسره. پسره رو پرت کرد رو زمین. ای خدا…… »

پسر با تمام سرعتی که می تونست به سمت پسری که تصادف کرده بود دوید. در حالی که تا حدی از دست و پا در اومده بود کنار پسری که تصادف کرده بود نشست تا ببینه چقدر صدمه دیده. موتوری هم پس از برخورد با پسر فرار کرده بود.

پسر: هی چطوری ؟ کجات درد می کنه؟ موتور به کجات خورد؟

پسری که تصادف کرده بود در حالی که بی اراده اشک از چشمانش می ریخت و هنوز در حالتی از شوک و وحشت قرار داشت به پسر گفت : دستم. خورد به دستم. بد جوری درد می کنه. فکر کنم شکسته.

پسر: تو همین جا بشین من الان تاکسی میگیرم می برمت بیمارستان. دستت رو تکون نده تا من بیام.

پسر به سمت خیابون دوید و در حالی که مضطرب بود برای هر ماشینی که می دید به شدت دست تکون می داد تا اینکه یه تاکسی کنارش نگه داشت. به سمت تاکسی دوید و با عجله به راننده گفت «دربست. یه نفر تصادف کرده بیا کمک ببریمش بیمارستان.»

راننده تاکسی هم از ماشین پیاده شد و با کمک پسر ، پسری که تصادف کرده بود را سوار ماشین کرد. پسر به همراه پسری که تصادف کرده بود عقب ماشین نشسته بود و سعی می کرد با سوالاتش از وضعیت او مطلع شود.

پسر: می گم هیچ جای دیگت درد نمی کنه؟ فقط خورد به دستت؟ سرت ، کمرت ، جایی دیگت آسیب ندیده؟

پسری که تصادف کرده : نه. فقط دستم درد می کنه. حالم خیلی بد نیست ، خودم می تونستم برم بیمارستان. نیاز نبود شما تو زحمت بیفتی.

پسر: نه بابا زحمت چیه؟ تو الان گرمی دقیقا نمی تونی بفهمی چقدر آسیب دیدی.نمیشه که تنهایی بری بیمارستان.منم کاری ندارم باهات میام بیمارستان خدا کنه آسیب جدی ندیده باشی.

«ای خدا! می گم بلا از زمین و زمان می باره ، بگو نه!  آخه من گی ام ، این پسره بدبخت چه گناهی داشت زدی درب و داغونش کردی. نگاه کن پسر به این خوشگلی ، سالم و سرحال رو زدی کبود و خاکی کردی. خدایا کاریش نشده باشه ، هرچی بلا می خوای سر من بیار.»

چهل و پنج دقیقه بعد پسر در بیمارستان منتظر بود تا گچ گرفتن دست پسری که تصادف کرده بود تمام شود. جز شکستگی دست ، پسر آسیب دیگری ندیده بود.

«این مامان هی می گفت پول هات رو پس انداز کن بیچاره یه چیزی می دونست ها! خدایا شکرت این قدر پولدار بودم که هزینه گچ گرفتن دست این پسره رو بتونم بدم. ولی خداییش کلی کلاس داشت به پسره گفتم نگران هزینه اش نباش من حساب می کنم. خدایا شکرت حداقل اینجاش ما رو ضایع نکردی. ولی دیدی چی شد؟ یه روز ما خواستیم عین آدم رفتار کنیم ها. میگم حالا این پسره اومد از اتاق بیرون چیکار کنم؟ دیگه خیلی بخوام مثل ژان وار ژان رفتار کنم الان باید برم و ناشناس بمونم. اَه .. مثل این فیلم ها میشه. یه نفر که اومد پسره رو به بیمارستان رسوند و هزینه بیمارستان رو هم حساب کرد و بدون اینکه چیزی بخواد رفت. ولی خوب این پسره هم حیفه ها . موقعیت این جوری دیگه گیر نمی یاد. الان یه بهانه اساسی دارم باهاش دوست بشم. تازه خانواده اش هم کلی تحویلم می گیرن و مثل خانواده اون پسره قبلیه نمی تونن گیر بدن این دوستت رو از کجا پیدا کردی. وای یادته چه آبرو ریزی شد؟ مرتیکه بی شعور باباهه می خواست بیاد به بابای من بگه پسرت دنبال پسرم راه میفته !!! اَه چقدر بی شعور تو این مملکت زیاده ها!

خوب چیکار کنم؟ برم؟ واستم ؟ ای خدا آدم رو تو چه وضعیت هایی قرار میدی ها ! ولش کن . این کارا عاقبت نداره. بذار برم شاید خدا یه رحمی به من کرد این گی بودنم درمان شد.چه می دونم شاید اصلا یه چیزی خورد تو سرم استریت شدم. اِ… این آقاهه وقت گیر آورده اومده زیر پای ما رو تی بکشه. پاشم زود برم تا این پسره نیومده. ای وای الان این راهرو رو گلی نکنم ضایع بشم. آخه این چه وقت تی کشیدنه!»

پسر از جایش بلند شد و خواست حرکت کند که پایش بر روی سطح خیس راهرو لیز خورد و با سر به دیوار کوبیده شد. صدای زمین خوردن پسر توجه همگان را به خود جلب کرد و موجب شد یکی از پرستاران به کمک پسر بشتابد. ضربه ای که به سر پسر خورده بود فقط موجب شد کمی سرش ورم کند و چند ثانیه در حالت گیجی باشد اما پرستار اصرار داشت تا پسر برای اطمینان از عدم ضربه مغزی یک عکس از سرش گرفته شود. در همین حال پسری که تصادف کرده بود نیز در حالی که کار گچ گرفتن دستش تمام شده بود از اتاق بیرون آمد و وقتی از ماجرا مطلع شد از پسر خواست تا به توصیه پرستار گوش کند. نیم ساعت بعد پسر در اتاقی منتظر نظر دکتر درباره عکسی که از سرش گرفته شده بود .

«نگاه کن تو رو خدا اینجا همه منتظرن آدم یه چیزیش بشه سریع به همین بهانه ازش پول بگیرن. مادرم از زمین خوردن من اینقدر نگران نمی شد که اینا شدن !! من نمی دونم این چه بیمارستانی هم هست که همه کار این قدر سریع توش انجام میشه. شانس ما رو می بینی. وقتی از درد دارم می میرم که تمام دکتر های شهر می رن مرخصی . حالا که چیزی نشده و می خواستم یه جوری از اینجا در برم همه کارا توی چند دقیقه انجام می شه. »

سرانجام دکتر پس از بررسی عکس به پسر میگه که مشکل خاصی وجود نداره و میتونه بیمارستان رو ترک کنه.اما به محض اینکه پسر از اتاق دکتر خارج می شه پسری که تصادف کرده را همراه با زنی که ظاهرا مادرشه در راهرو می بینه.

پسری که تصادف کرده: سلام. ایشون مادرم هستند. نظر دکتر چی بود؟ مشکل خاصی که نبود ، نه؟

پسر: از آشنایی تون خوش وقتم. نه. خوشبختانه مشکلی نیست. ممنون.

مادر: خدا رو شکر. واقعا بابت کاری که برای پسرم انجام دادین ممنونم. من رفتم حسابداری گفتن هزینه گچ گرفتن دست پسرم رو هم شما پرداخت کردین. لطفا تشریف بیارید خونه تا هم سرتون یکم بهتر شه هم لطفی که کردید رو تا حدی جبران کنیم.

پسر: نه خواهش می کنم . کاری نکردم . لطفا در مورد پول هم حرف نزنید چون اصلا قابل شما و پسرتون رو نداره.

مادر: این چه حرفیه. امکان نداره. حتما باید تشریف بیارید خونه. لطفا شرمنده مون نکنید.

پس از کمی تعارف پسر مجبور شد تا همراه با اون دو نفر به خونه پسری که تصادف کرده بود برود. یک ساعت بعد پسر در خونه پسری که تصادف کرده بود در حال نوشیدن چای بود.

مادر: به هر حال تو این دوره زمونه آدم هایی مثل شما کم پیدا می شن که این طوری به دیگران کمک کنند. ببخشید ، تا شما از خودتون پذیرایی می کنید من چند دقیقه ای میرم بیرون و برمی گردم. شرمنده دیگه ، شما راحت باشید.

پسر: خواهش می کنم. من قصد ندارم زیاد مزاحم بشم. اگه اجازه بدید دیگه من هم مرخص بشم.

مادر: نه . شما هنوز چایی تون رو هم نخوردید. تا میوه تون رو بخورید من برگشتم. ببخشید دیگه.

لحظه ای بعد مادر پسری که تصادف کرده بود از خانه خارج شد و پسر را با پسری که تصادف کرده بود تنها گذاشت. چند دقیقه ای در سکوت گذشت.

«ای خدا! بیچاره مامانه با خودش چی فکر کرده پسرش رو با یه خونه خالی دسته من سپرده؟ خدایا هرچی من می خوام آدم باشم شرایط رو سخت ترش می کنی. این چه وضعیه خوب . خودت رحم کن این قدر آدم رو تحت فشار نذار! »

پسری که تصادف کرده: ببخشید ، من یه لحظه برم دستشویی ، برمیگردم.

پسر: خواهش می کنم. راحت باش.

«ای وای رفت دستشویی. به خودت مسلط باش ، به خودت مسلط باش. به خودت مسلط باش. من باید پسر خوبی باشم. من باید پسر خوبی باشم. خوب تا این برگرده چیکار کنم حواسم از شرایط موجود پرت بشه؟ ای خدا زود این مامانه برگرده تا من کار دست پسرش ندادم. آهان ، فهمیدم . موبایلش اینجاست. این بنده خدا دستش شکسته دستشویی رفتنش احتمالا کلی طول بکشه. مامانش هم همین الان رفته . حداقل تا پنج دقیقه دیگه احتمالش خیلی کمه بیاد. بذار توی موبایلش بگردم شاید یه عکسی از خودش داشته باشه بولوتوث کنم واسه خودم. من که دیگه این پسر خوشگله رو نمی بینم بذار حداقل یه عکس ازش داشته باشم .

خوب این موبایلش . خدا رو شکر قفلی چیزی هم نداره. بذار ببینم. خوب اینجا …. آها….. احتمالا اینجا یه چیزایی باید باشه… این چیه دیگه ؟ …. وای… خاک بر سرم….. خدایا !!!! ….خدایا شوخی نکن دیگه……وای …. اینا چه عکساییه دیگه !!! …… خدا این پسره هم که گی اِه …… »

پی نوشت: داستان بلندی که توی هنوزخوابم می نوشتم ادامه داره اما چون امشب حس متفاوتی داشتم به جای ادامه دادن اون این داستان کوتاه رو نوشتم. لطفا اگه این داستان رو خوندید نظرتون رو هم درباره اون بنویسید تا بتونم هم چیزای جدیدی یاد بگیرم و هم انگیزه پیدا کنم واسه نوشتن. این داستان هم با توجه به نظراتی که دریافت کنم و حسی که داشته باشم ممکنه یکی دو قسمت دیگه ادامه پیدا کنه یا همین جا تموم شه. ممنون.

 
14 Comments

نوشته‌شده به دست در اکتبر 3, 2011 در داستان

 

گردگیری

اینجا به گردگیری نیاز داره!
مدتیه قسمت جدید داستان رو نوشتم اما یکی دو هفته میشه که پیش نویس مونده چون ازش خوشم نمی آد. یه جورایی روند داستان گیر گرده. سعی می کنم انرژی بیشتری صرف داستان کنم.
سورنا هم که بلاگش رو عوض کرده. باید ببینم چی میشه. احتمالا توی هنوزخوابم داستان ادامه پیدا کنه.

 
Leave a comment

نوشته‌شده به دست در سپتامبر 29, 2011 در بازخورد برون

 

رستاخیز قلم نزدیک است

چند روزی ست دلم می گوید
که رستاخیز قلم نزدیک است
گرچه بنشسته غبار بر صفحه
لیک سرانجام گه تغییر است
تا کی ام هست توان ننوشتن کامروز
رخ من از رفیقان بسی شرمگین است
گو برون آی ز خویش و بنویس
که نوشتن چاره ی تعذیر است
ما بخوانیم خطوط رفیقان و بدان
پاسخی گر ننویسیم حاصل تقدیر است

 
7 Comments

نوشته‌شده به دست در اوت 26, 2011 در بازخورد برون

 

نوشته هایم هنوز بیدارند

اگرچه نمی نویسم اما
نوشته هایم هنوز بیدارند
گه گاهی می آزارند ذهنم را
از غم بی توجهی ام می نالند

 
3 Comments

نوشته‌شده به دست در اوت 21, 2011 در بازخورد برون

 

فقط غم هاتو تقسیم می کنی؟

# پویا ، کجایی پسر؟ مدتیه نمی نویسی . تا وقتی تنها بودی که غر زدن هات برای ما بود . حالا که کسی رو پیدا کردی ، رفتی یه سری هم به این بلاگ خاک گرفته نمی زنی؟
× نه ! این جوری ها هم نیست . می دونم خیلی بی توجهی کاره بدیه خصوصا نسبت به همه ی اونهایی که این همه برای من احساس خرج کردند. خودم هم اصلا دلم نمی خواست تا حالا برای نوشتن تاخیر داشته باشم. اما می دونی خوشبختانه زندگیم خیلی تغییر کرده و این باعث شده تا کمتر امکان نوشتن داشته باشم. اما کم کم اوضاع مرتب می شه و امیدوارم بتونم بیشتر بنویسم. در ضمن داستان هم می خوام ادامه پیدا کنه.
# خوب ، خدا رو شکر . زندگی چطوره ؟ خوب پیش می ره ؟ با بی افت چطوری ؟ ؛ )
× من حالم خیلی خوبه. زندگی هم به سمت مثبتی در حال پیش رفتنه. کلا همه چی خوبه : )
# خوبه ، پس امیدوار باشیم این ورا ببینیمت ؟
× آره! هرچی بیشتر با شرایط جدیدم بتونم وفق پیدا کنم سعی می کنم در شرایط مناسب به اینجا و سایر هم حس ها هم سر بزنم. ولی خوب می دونی دیگه تاهل هم شرایط و مسوولیت های خاص خودش رو داره ؛ )

 
6 Comments

نوشته‌شده به دست در ژوئیه 21, 2011 در بازخورد برون

 

دیگه تنها نیستم

فکر می کنم دیگه تنها نیستم : )

 
7 Comments

نوشته‌شده به دست در ژوئن 27, 2011 در بازخورد برون

 

غر زدن بسه

مدتی هست که خیلی غر می زنم. آن قدر سر کسایی که باهاشون صحبت می کردم غر زده بودم که دیگه تصمیم گرفتم توی پست قبلی بلاگ برای همه کسایی که به اینجا سر می زنند غر بزنم. چند روز پیش یه اتفاق خیلی بد برام افتاد. خیلی خیلی بد. مربوط می شه به اون پسر ۱۷ ساله خوب پاک و یه رفتاری که باهام داشت.اما می دونین ، یه حالتی هست توی سوختگی اعضای بدن که عصب های درد هم از بین می رن و در بدترین حالت سوختگی شخص درد رو احساس نمی کنه. فکر کنم منم یه همچین حالتی برام اتفاق افتاده. یعنی حالم خوبه !

نظرات بی نهایت با ارزشی که توی پست قبلیم دریافت کردم و هنوز بهشون جواب ندادم به علاوه صحبت های بقیه کسایی که می شناختم باعث شد یکم بیشتر به خودم فکر کنم و اینکه به این نتیجه رسیدم بهتره شروع به تغییر کنم. می دونید خیلی سخته واسه من تغییر کردن و مقاومت مقابل همه چیز هایی که ناراحتم می کنند. اما احساس می کنم اگه می خوام زندگی کنم انگار همین یه راه هست.

برای مردن برنامه ای ندارم. یعنی شرایط به شکلی نیست که ارزش مردن داشته باشه. معمولا وقتی تصمیم می گیرم بمیرم که دیگه راهی برای زندگی نباشه . توی زندگیم دو بار این اتفاق افتاده اما در حال حاضر همه چی خیلی معمولیه و بهتره ادامه داد به زندگی تا ببینم بقیه اون چه شکلی می شه.

بهتره دوباره حواسم به خودم باشه و مواظب خودم باشم. اینکه از اول صبح تا آخر شب ، موقعی که می خوابم ، حواسم به خودم باشه خیلی انرژی می خواد. باید وقت قابل توجهی هم صرف کنم. اما ارزشش رو داره چون اگه این کار رو نکنم اوضاع بدتر می شه. اینکه در طول روز نسبت به شرایط خودم و دنیای اطرافم آگاه باشم باعث می شه هم بتونم خودم رو کنترل کنم و هم گاهی وقت ها از دنیای اطرافم لذت ببرم.

وقتی حواسم به خودم و دنیای اطرافم هست اون وقت هنگامی که توی خیابون قدم می زنم برگ های درخت های چنار حاشیه پیاده رو رو می بینم و از قشنگیش لذت می برم. قاسدکی که به تار عنکبوت کنار دیوار گیر کرده رو سعی می کنم طوری آزادش کنم که عنکبوت نترسه. وقتی به دو تا قمری که وسط پیاده رو نشستن می رسم راهم رو عوض می کنم تا اون ها نپرن. می دونی وقتی حواسم هست از قشنگی آسمون هم لذت می برم.

وقتی تنهایی رو حس می کنم می رم یه گوشه ، یه جای خلوت . رو زمین می شینم و پاهام رو تو بغلم جمع می کنم. اون وقت خیلی آروم شروع می کنم با انگشتانم سرم رو نوازش می کنم. زیر لب آروم با خودم می گم :

تو تنها نیستی عزیزم. من با تو ام. تو من رو داری. ناراحت نباش . من دوست دارم. آروم باش پسر خوب. آروم آروم. چیه؟ دلت می خواد گریه کنی ؟ اشکالی نداره. گریه کن عزیزم. گریه خیلی خوبه ، خیلی آدم رو سبک می کنه ، پاک می کنه. گریه کن عزیزم. تو من رو داری ، آروم گریه کن.

اما اگه حواسم به خودم نباشه همه چی درونم جمع می شه. هی حالم بدتر می شه. هی رفتار های نادرست انجام میدم. هی همه چی رو خراب می کنم. باز حالم بدتر می شه و همین طور یه چرخه که هرچی می گذره من رو داغون تر می کنه.

واسه همینه تصمیم گرفتم سعی کنم حواسم به خودم باشه. فقط یکم روز های آینده شلوغ می شه. دوباره کار و کمبود وقت. بازم ممکنه کمتر بتونم توی بلاگ بنویسم ولی سعی می کنم توی داستان بلاگ هنوز خوابم اختلالی پیش نیاد. من اون داستان رو دوست دارم اگه خواستید دنبالش کنید.

در آخر هم ممنون از همه ی اون افرادی که من براشون اهمیت داشتم ، نگرانم شدن و یا سعی کردن بهم کمک کنن.

 
9 Comments

نوشته‌شده به دست در ژوئن 11, 2011 در انعکاس درون

 

مکالمات تکراری این روزهای من

# پویا ، عزیزم حواست به من هست؟ گوش می کنی چی می گم؟
* بگو
# چته ؟ چرا این قدر تو خودتی ؟ پسر باهام حرف بزن بگو چی شده.
* خسته ام. خیلی خسته. از همه چی .
# خوب چرا یه کاری نمی کنی که دوست داری ؟ کاری که بهت حس خوبی بده ، انرژی بده.
* هیچ کاری نیست که دوست داشته باشم انجام بدم.
# نمی شه که. خوب یکم با دوستات برو بیرون . خوش بگذرون. حال و هوات عوض شه.
* تنهام. دوستی ندارم.
# یعنی چی ؟ یعنی با هیشکی دوست نیستی ؟ چرا خوب؟
* نه. کسی ازم خوشش نمی آد. ممنکه اولش بخوان باهام دوست بشن اما یکم که با خودم آشنا می شن ازم دور می شن.
# چرا خوب ؟ مگه چه مشکلی پیش می آد؟
* می دونی ، من واسه دیگران جذابیتی ندارم. یکم هم مشکله روانی دارم. حتی اگه با ظاهرم کنار بیان و من رو توی حالت معمول قبول کنن وقتی با درونم آشنا می شن همه ازم دور می شن. نه ظاهرم جذابه که کسی من رو به خاطرش بخواد و نه درونم قابل تحمل.
# این ها چیه می گی پسر ، من دوست دارم. تو خیلی پسر خوبی هستی. این قدر خودت رو دست کم نگیر. اصلا من چی ام؟ دوستت نیستم ؟
* ممنونم. خیلی این اهمیتی که بهم می دی برام ارزش داره اما من دنبال کسی هستم که باهام وقتشو بگذرونه. دوسم داشته باشه.
# آها یعنی دنبال بی افی ؟
* نمی دونم، شاید.
# نگاه کن خوب ممکنه اصلا به این زودی ها کسی پیدا نشه. من خودم هم بی خیالش شدم. باید سعی کنی رو پای خودت واستی.
* من نمی تونم. دیگه توانش رو ندارم. اصلا من ضعیفم . این همه آدم توی دنیا همشون که نمی تونن قهرمان باشن. من از اون ضعیف ها هستم.
# این حرف ها رو نزن . خوب چقدر دنبالش گشتی ؟ هنوز بیست سالته خیلی وقت داری پسر.
* بیست سال خیلی زیاده. برای من بسه. همین عمر برای من کافیه . خسته شدم نمی خوام دیگه ادامه بدم. نمی خوام بزرگتر شم. می دونی دلم می خواد ۱۶ ساله می موندم. تا همین جاش هم زیادی بزرگ شدم. زندگی کافیه .
# پویا ببخشید. نگاه کن من باید برم بعدا بازم دربارش صحبت می کنیم. کار احمقانه ای نکنی ها. مواظب خودت باش. باشه؟
* سعی ام رو می کنم. خدا نگهدار.
# بوووووووس . بای

 
8 Comments

نوشته‌شده به دست در ژوئن 7, 2011 در انعکاس درون

 

داستان پسر روانی احساسی

این روز ها خیلی ها رو نگران کردم. افرادی که حق نداشتم بهشون این حس بد رو القا کنم. این روز ها خیلی کم می نویسم. اون قدر کم که باعث شده قول هایم برای نوشتم داستان رو هم بشکنم. این روز ها خیلی وقتم سر کار تلف می شه . اون قدر که دلم تنگ می شه برای توجه به خودم. این روز ها احساسات بدی رو تجربه می کنم. اون قدر که دوباره فکر رفتن ، توی ذهنم به یه راه فرار نزدیک تبدیل می شه.

هر کسی واسه یه چیزی زندگی می کنه. خیلی ها واسه اجبار . اجباری که خودشون درست کردن از ممنوع پنداشتن مرگ . ولی من این جوری نیستم. نمی گم زندگی می کنم چون نمی شه مرد. آخه من می تونم بمیرم. من که فرق چندانی نمی بینم ولی احتمالا من با دیگران یه فرقی دارم که می تونم بمیرم ولی اون ها نمی تونن. دلم بهشون می سوزه اگه این قدر غرق اجبارن که حتی آزادی مرگ رو هم ندارن. می دونی ، از خودم می پرسم هی پسر با این حرف هات بقیه رو به سوی مرگ هدایت نکنی. دارم دنبال یه جواب براش می گردم. می دونی مرگ هم یه راه فرار هست که حداقل به عقیده من باعث می شه شرایط بدتر شه . این ماهی قرمز ها رو دیدی که از توی تنگ می پرن بیرون؟ فکر کنم اون ها هم می دونن چیز خوبی برای اون ها اون بیرون نیست. ولی من یه احمقم. وقتی بهم فشار بیاد ، مثل همون ماهی قرمز ها ، فرار می کنم از هرچی باشه ، هر جوری که بشه. حتی اگه بدونم اوضاع با فرار بدتر می شه. با خودت می گی خوب تو که می دونی ممکنه بدتر بشه چرا این کار رو می کنی؟ خوب علتش خیلی سادست . علتش اینه که همون طور که گفتم من یه احمقم. حالا برای وجدان خودم این رو هم می گم که این که بخواهید احمق باشید یا نباشید به خودتون ربط داره.

می دونی یه راه ساده و معمول برای زندگی کردن اینه که غرق نا آگاهی باشی. مثل خیلی های دیگه هر روز صبح بیدار شی ، یه سری کارایی که خودتم عمیقا نمی دونی واسه چی انجام می دی رو انجام بدی. یه سری تفریح های سطحی داشته باشی. یه سری هدف جامعه پسند داشته باشی. شبا هم سرت رو بزاری رو بالش برای اینکه فردا خواب آلود تر بیدار شی. تازه اگه بخوای یکم سطح بالا هم باشی توی همین زندگی ناآگاهانه ی خودت می تونی حرف های سیاسی هم بزنی با راننده تاکسی یا اینکه از دیدن فیلم فلان کارگردان و نگاه کردن ده دقیقه از برنامه نقد اون و تعریف کردنش برای اعضای انجمن فیلم شناسان فلان اندیشه گرای جوان به خودت افتخار هم کنی.

اما می دونی من از اون ها حالم بهم می خوره. شاید واسه همینه که اون ها هم از من حالشون بهم می خوره یا بهم می گن روانی یا اینکه بهم نزدیک نمی شن یا اینکه توی اولین برخورد بهم می گن اوه چه آدم جالبی و بعد یکی دو برخورد می گن وای این پسره قاطیه ها ! راستش رو بخوای تا یه زمانی منم مثل اون ها بودم. منم یه زمانی پسر ۱۴ ساله ی خوب و با ادب بودم. اما می دونی خوشحالم از زمان هایی که تو زندگیم ناراحت شدم. یا از اون احساساتی که کم کم اون پسر خوب و با ادب رو به یه روانی احساسی تبدیل کرد. از اینکه از اون ها نیستم خیلی خوشحالم و از چیزی که الان هستم حالم بهم می خوره.

می دونی من برای خودم یه خروار فلسفه و عقیده خودساخته دارم. اما با یه دنیا احساس منحصر به خودم. دارم از خودم تعریف می کنم؟ به درک . واسه من یه چیزی هست به اسم احساس که خیلی مهمه . می دونی هرچی وجود داره این احساس نسبت بهش یه جهت گیری می کنه. خوشش می یاد یا بدش می یاد. همین. و همین کافیه تا یه آدم زندگی کنه. که زندگیش بشه دور شدن از چیز هایی که حس بدی بهش می دن و رفتن به سمت چیزایی که حس خوبی بهش می دن. نیاز به مباحثه داری واسه این ادعا ها ؟ ولش کن ، من که حالش رو ندارم فعلا.

حالا یه اتفاق ساده افتاده واسه من . این چیزایی که حس بدی میدن دارن له ام می کنن و اون چیز هایی که حس خوبی می دن رو پیدا و درک نمی کنم. واسه اینه که فرار می کنم. از زیر اون همه فشار فرار می کنم. و چون نمی دونم کجا می شه حس خوبی رو پیدا کرد به اولین جایی که بتونم می رم ، یعنی مرگ. احمقانه است ، مگه نه ؟ خوب اعتراف کردم که من یه احمقم دیگه .

خوب چیکار باید کرد ؟ دنبال خوبی ها بگردم؟ شاید درست باشه. اما دیدی تا حالا یه نفر صد متریه یه چاه آب از تشنگی بمیره ؟ خوب کسی که دیگه براش توان گشتن و حرکت نمونده چطور می تونه چاه آب رو حتی اگه نزدیکش باشه پیدا کنه و به سمتش بره ؟ برای زنده موندنش فقط یه راه هست . یکی پیدا شه بهش مقداری آب برسونه.

می دونی داستان زندگی من هم همین بود. اون پسر ۱۴ ساله خوب و با ادب تبدیل شد به یه پسر تقریبا ۱۷ ساله روانی احساسی . یادمه توی دبیرستان بیچاره همیشه یه گوشه حیاط تنها و به دور از همه ، غرق غم قدم می زد . حتی پسره شنیده بود مادر بعضی از هم کلاسی هاش نمی گذاشتن پسراشون به این پسر روانی نزدیک شه چون می ترسیدن شبیه اون شه. می دونی خودشم قبول داشت روانیه . دیگه تصمیم گرفته بود یه پسر تقریبا ۱۷ ساله روانی احساسی بد باشه. هیچی براش مهم نبود. از همه چی متنفر بود مخصوصا خودش.

یه دفعه یه اتفاقی افتاد . باورت می شه اگه بگم اون پسره عاشق شد ؟ آره جدی ام. یه پسره ۱۷ ساله روانی احساسی بد یه پسر ۱۴ ساله خوب پاک رو دید و عاشقش شد. بیچاره پسره با خودش می گفت نه اونم مثل بقیه اس. اونم تو رو نمی فهمه. پسره خواست اون پسر ۱۴ ساله خوب پاک رو فراموش کنه اما وقتی ۲-۳ هفته ندیدش مطمئن شد که نمی تونه دلش رو از اون دور کنه. یادمه نزدیک شش ماه داشت تمام تلاشش رو می کرد تا اون پسره قبول کنه باهاش دوست شه. یه دوستی معمولی. اما اون پسر ۱۴ ساله خوب پاک نمی خواست باهاش دوست شه. تا اینکه دیگه برید. یه شب رفت و دو تا تیغ جراحی از داروخونه خرید. گذاشتشون توی جیبش و با خودش گفت فردا برای آخرین بار ازش می خوام باهام دوست شه. اگه بازم قبول نکنه دیگه زندگی ارزشی برای موندن نداره پس همون جا تو مدرسه رگم رو می زنم.

می دونی اون پسر ۱۷ ساله روانی احساسی دیگه نه تقریبا ۱۷ سالش بود و نه دیگه می خواست بد باشه. بعد مدت های خیلی زیاد از تنفری که از همه چیز داشت حالا چیزی رو پیدا کرده بود که دوستش داشت . اما نمی تونست بهش برسه. روز بعدش توی راه روی مدرسه رفت و سعی کرد برای آخرین بار با اون پسره صحبت کنه. می دونم باورش سخته اما بی اونکه حرفی از رگ و تیغ زده بشه پسره تقریبا ۱۵ ساله خوب پاک انگار تغییر کرده بود و یه فرصت برای دوستی به اون پسر ۱۷ ساله احساسی داد.

یه فرصت یه دوستی پاک شد. و امکان نداره شما بفهمید دوستی پاکی که می گم چه مفهومی داره. من یادمه اون پسر ۱۷ ساله احساسی اون قدر خوشبختی رو توی تک تک لحظاتش عمیقا چشید که تا امروز هم عقیده داره اون خوشبختی اون قدر از حد شایستگی اون فراتر بوده که تمام زندگی زجر آورش هم نمی تونه اون رو محو کنه. اما می دونی پسر ۱۷ ساله احساسی یه احمق بود. یه احمق خیلی احمق. اون قدر احمق که به یه پسر احساسی ناپاک بی ارزش تبدیل شد . درسته ناپاکی ها رو سعی کرد با تمام توانش درونش نگه داره و هیچ وقت دوستی پاک ، آلوده نشد اما بیچاره پسر احمق نمی دونست اگه تمام توانش رو صرف کنترل ناپاکی هاش کنه دیگه توانی برای ارزشمند بودن باقی نمی مونه. و ارزشمند نبودن یعنی جذاب نبودن و جذاب نبودن یعنی یه پسر ۱۹ ساله روانی احساسی ناپاک غیر جذاب که وسط یه تابستون روی یه نیمکت از زبان بزرگترین نعمت زندگیش میشنوه که دیگه جالب نیست براش و می خواد با یکی دیگه دوست بشه.

تابستون شد زمستون. پسره ۲۰ سالش شد . نیم سالی که گذشت رو غرق یه درد عمیق بود. یادمه التماس کرده بود ، گریه کرده بود اما هیچی فرق نکرده بود. این شد که فهمید چقدر تحمل زندگی سخته. یه نیمه شب توی یه حموم بود با یه تیغ و یه خواسته. یه تیغ برای بریدن و یه خواسته برای فرار از این همه زجر. یه تیغ یه دست رو برید و یه خواسته یه عالمه خون رو توی حموم ریخت. چشماش رو بست. اما وقتی چشماش رو باز کرد دید خون و زندگی هنوز به اندازه زنده موندن توی بدنش هست. نگاهی به دستش انداخت. از خودش پرسید می خوای بازم سعی کنی؟ باور کنید سوال خیلی سختی بود. تصمیم بریدن خیلی سخته . یه بار گرفته بود اما دوباره گرفتنش سخت تر بود. این شد که با خودش گفت مرگ هر موقع بخوای هست پس یه هفته دیگه هم ادامه بده اگه چیزی فرق نکرد دوباره رگ خواهد بود و تیغ.

دو روز بعدش بی هیچ دلیل خواصی به یه نفر که باهاش چت کرده بود زنگ زد و برای اولین بار باهاش حرف زد . کسی که خیلی از حرف هاش رو دوست داشت ولی ازش خیلی دور بود. اما این بار وقتی صحبت کرد فهمید اون برای یه مسافرت اومده به یه شهر نزدیک بهش . پس تصمیم گرفت بره اون رو ببینه. می دونی همدیگه رو دیدن . خیلی حرف زدن. و اون پسره ۲۰ ساله روانی احساسی حس کرد چقدر حس خوبی می تونه داشته باشه. بعد یکی دو روز از هم جدا شدن و می دونست با اون پسر مسافر نمی تونه باشه ولی این فکر براش زنده شده بود که شاید بتونه کسی رو پیدا کنه که هم حسش باشه.

این شد که اون یه هفته فرصت برای مردن شد چند ماه فرصت برای جستجو. حالا اون پسره توی جمع هایی رفته ، آدم هایی رو دیده و حتی وبلاگی هم درست کرده. اما بیچاره پسره انگار نه می تونه کسی رو پیدا کنه و نه می تونه دلش رو از اون پسر ۱۷ ساله خوب پاک دور کنه . و از همه بدتر هم نمی تونه خودش پسر خوبی باشه. امروز پسره ۲۰ ساله روانی احساسی یه نوشته توی بلاگش گذاشت :

این روز ها خیلی ها رو نگران کردم. افرادی که حق نداشتم بهشون این حس بد رو القا کنم. این روز ها خیلی کم می نویسم. اون قدر کم که باعث شده قول هایم برای نوشتم داستان رو هم بشکنم. این روز ها خیلی وقتم سر کار تلف می شه . اون قدر که دلم تنگ می شه برای توجه به خودم. این روز ها احساسات بدی رو تجربه می کنم. اون قدر که دوباره فکر رفتن ، توی ذهنم به یه راه فرار نزدیک تبدیل می شه…

 
11 Comments

نوشته‌شده به دست در مه 31, 2011 در انعکاس درون

 
 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.